گاهی آنقدر ز يبا می شوی
که می ترسم چشمانت را ببينم
آ يينه !..
تو چقدر
شبيه پر يروزهای مادری !!
انکارت نمی کنم
ما از خيلی ها به هم نزد يک تر يم
و از خيلی ها فاصله داريم
خيلی ..
بگذار چشمانت را ببندد/ شب
بگذار
دلم آرام بگيرد!!
*.*.*
تو ، سقف خانه ی ما را دوست داری/ غم
از آنجا می توانی تمام ابرها را رصد کنی
من/ از ابرها می ترسم!!!
ابرهای سياه باران می آورند
ابرهای دلم تنهائی...
خدا نزديک است
هروقت می خواهم از تو بنو يسم /کلمات بطور عجيبی ديوانه می شوند
نمی دانم چرا؟!...

نمی دانم،
به درخت حياط پشتی چه بگو يم ؟!
بعد از من..
چقدر تنها می مانند
گنجشک ها!!..
*.*.*
احساسش می کنم!!
هنوز هم
بوی کافور می دهد
دهان شعرها يم
*.*.*
چقدر احمقند ثانيه ها
برای رسيدن به تو
تلاش می کنند!!
*.*.*
من / عاشقت نبودم
!!
اين تنفر مورثی است
ربطی بين لرزش دستانم و ا ين ديوانگی وجود ندارد
..!؟


